|
سوریاس دلنوشته های یک مهندس جوان
| ||
|
فقط یک دایره مانده برایم و خودم که داخلش مانده ام! حتی نمی توانم گوشه نشین شوم...
راستی رنگ روزهای خوش چه رنگی بود؟!
تماشا کردن خدا پشت آرزوهایی که آرزو می مانند برای همیشه چقدر چسبناک است! لبانت را برهنه کن! بوسه زلال هوس کرده ام... این روزها که سخت می گذرد، چقدر سخت می گذریم... و لابلای دویدن نگاهت روی زمین له می شوم! درون سینه ام خستگی ِ مُدامی متلاطم می شود هر لحظه از نو ! [ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 01:25 ] [ یاسین ]
نبــــــض نگاهت، سبــــز می کند! حتی در برهوت لبخند... خنده ام را! دور، جایی آن طرف تر نیست! شاید همین جا باشد... توی آغوش نگاهت! [ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 23:19 ] [ یاسین ]
دردی است درد تمام شدن! تمام نمی شود دردش... [ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 23:44 ] [ یاسین ]
امشب پسته نخوردم، غصه خوردم! تنگ، سنگ، ننگ... اولی سهم دلم! دومی سهم دلت! سومی سهم زندگی مان! از بی حوصلگی این روزهایم گفتم یک داستانک مهمانتان کنم. خوب نیست. با چاشنی بزرگواریتان بخوانید!دستم به نوشتن نمی رود این روزها...نمی دانم تا کی! دخترک گونه هایش سرخ شده بود. آستین های کوتاه ژاکتش را مدام می کشید کـــــف دستش. نفسش آنقدرها گرم نبود که ها کند توی دستش و کمی گرم شود، قدری که دیگر گـــونه هایش آنقدر سرخ نباشد. مدام زیر لب چیزهایی می گفت که نه شبیه دعا بود و نه شبیه آهنگ قدیمی که مادرش همیشه زمزمه می کرد.شـــاید لبهایـــش داشتند دندانــهایش را که از ســـرما به هم می خوردند،همراهی می کردند.گلهای توی سبدی که دستش بود همرنگ روسری قرمز رنگش بود اما پررنگ تر.سه تا بیشتر نبودند.دو ساعتی بود که فقط همین سه تا بود توی سبدش.چهارراه شلوغ بود مثل همیشه ولی هوا آنقدر سرد بود که کسی رغبت نکند شیشه ماشینش را پایین بدهد. و دخترک همچنان گونه هایش سرخ بود و آستین های کوتاه ژاکتش را مدام می کشید کف دستش.
تنم تنها! دلم تنها! چند جرعه نور می چسبد این روزها، از لب های تو... مهربان باش! فقط کمی... یک پست قدیمی را اینجا می توانید بخوانید.( مربوط به آذر 88) |
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||