-
رمضان ۸۹
چهارشنبه 20 مرداد 1389 15:55
رمضان دیگری از راه می رسد و من مدام از خودم خواهم پرسید فرق این روزها فقط به روزه هایم است؟ خداکند که اینطور نباشد!
-
رازهای سر به مهر
چهارشنبه 20 مرداد 1389 00:19
چشمانت را می بندی و رازها سر به مهر باقی می ماند . . .
-
صداقت چشم ها
دوشنبه 18 مرداد 1389 14:43
کاش چشمهایت راست نمی گفتند تا دروغ هایت باورم می شد...
-
معجزه نگاه
شنبه 16 مرداد 1389 01:06
حالم خوش است... نگاهت معجزه می کند انگار!
-
ساعت صفر عاشقی
جمعه 15 مرداد 1389 00:06
پنج شنبه شب ها که می شود وقتی موبایلم ساعت 00:00 را نشان می دهد یک دفعه قلبم فرو می ریزد انگار حس می کنم الان است که اس ام اسی ، تک زنگی ... چیزی برسد انگار!!!
-
نفس ها
چهارشنبه 13 مرداد 1389 02:52
تو نبودی یکسره بهم می گفتی نفسم به نفس تو گیره... حواست هست چندروزه از من دوری... انگار گیر نفست به نفسم باز شده!!!
-
یک بازی کودکانه...
سهشنبه 12 مرداد 1389 14:31
گفتم بیا گرگم به هوا بازی کنیم . گفتی گرگم به هوا هم شد بازی! بیا قایم موشک بازی کنیم. قبول کردم .من چشم گذاشتم و تو قایم شدی ولی دیگه نتونستم پیدات کنم... هیچ وقت!! حالا می فهمم چرا گرگم به هوا بازی نکردی...
-
...؟
دوشنبه 11 مرداد 1389 00:50
تو پشیمانی و من مضطرب کاش کمی رحم داشتند کلمات
-
حال و روز این روزهایم
جمعه 8 مرداد 1389 22:04
این روزها حال و هوایم شبیه مرغی است بسمل شده!! سببش را خودم می دانم و خدا می داند و ...
-
گلایه از معشوق
چهارشنبه 6 مرداد 1389 22:05
خواستم گلایه کنم از نامهربانی ات گفتم چطور از کسی که قلبم برای او می تپد ... می شود گلایه کرد!
-
عرض تبریک !
دوشنبه 4 مرداد 1389 22:28
حضرت آقا! این روزها مردم همه ر ن گ ار ن گ ن د ... درست مثل همین چراغ هایی که برای تولد شما توی خیابان ها بسته اند! حضرت آقا! این روزها بیشتر از هر مزه ای از شیرینی خوششان می آید و خودشیرین ها! درست مثل همین شربت ها و شیرینی هایی که توی خیابان پخش می کنند! شاید جای گله کردن نباشد امشب... آخر امشب شب تولدتان است!...
-
قرار با عصرهای جمعه
جمعه 1 مرداد 1389 20:49
یک فنجان چای کمی دلتنگی اندکی سکوت ... فقط همین عصر جمعه را کم داشتم که خودش طبق قرارمون اومد...
-
قلب کبود آسمان
جمعه 1 مرداد 1389 03:24
بچه که بودم از عینک دودی بدم میومد. عینک که می زدم همه جا تیره می شد و من روشنایی رو دوست داشتم. ولی حالا بدون این حرف ها همه جا تیره است حتی قلب آسمان کبود است! قلب آسمان کبود است و من ...
-
انتظار
پنجشنبه 31 تیر 1389 12:08
لحظه هایم خنده هایم کوچ کرده اند و انتظار... دردی که...
-
یک حس تلخ
پنجشنبه 31 تیر 1389 11:12
حس تلخی است درست وقتی فکر می کنیم چیزی یا کسی را داریم دستمان را خالی احساس می کنیم از داشتنش...
-
یک خواهش پنجره ای
دوشنبه 28 تیر 1389 22:40
بس است دیوار کشیدن کمی پنجره لطفا ...
-
پادرمیانی
یکشنبه 27 تیر 1389 23:31
دست هایمان خیلی از هم دور شده اند خیال ها و خواب ها برای دیدارمان پادرمیانی می کنند حالا...
-
دریغ...
شنبه 26 تیر 1389 14:12
من سلام می کنم و تو خداحافظی ! باز هم دیر رسیدم انگار ...
-
دردی به نام عصر جمعه
جمعه 25 تیر 1389 15:19
جمعه ها که می شود بی حوصلگی می دود توی وجودم انگار خورشید هم حوصله غروب کردن ندارد. عصر که می شود گنجشک ها هم کز می کنند روی درخت ها عصر که می شود کلاغ ها قار قار می کنند تلویزیون گزارش هفتگی پخش می کند و اینها هم حوصله ام را سر می برد شاید هم سرش رو می بُرد نمی دانم هر چه که هست حالم گیر می دهد به خودش جمعه ها که می...
-
سوریاس یک ساله شد
پنجشنبه 24 تیر 1389 23:06
و چه زود گذشت. توی تمام این مدت دوستای خوبی منو شرمنده کردن... هر چند نوشته هام هنوز اونقدر ها کامل نیست. به نظر شما بهترین پست کدوم پست بود. دوست دارم نظرشما رو بدونم. ..
-
دلتنگی های یک نوه
پنجشنبه 24 تیر 1389 22:47
دلم برای انگشتان کشیده و کف دست پینه بسته است تنگ می شود. دلم برای دیدن آرامش وقت قرآن خواندنت از روی آن قرآن درشت خط ات تنگ می شود دلم برای چشمانت پشت آن عینک ته استکانی تنگ می شود دلم برای نصیحت های دوست داشتنی ات تنگ می شود دلم برای عیدی دادنت های تنگ می شود دلم برای خودت تنگ می شود ... بابا بزرگ
-
برای روح بلند بابابزرگ
پنجشنبه 24 تیر 1389 22:39
چند روز بود پیر مرد حال نداشت. نه صحبت می کرد و نه غذا می خورد. فقط اگه خوب گوش می دادی متوجه می شدی که زیر لب دارد ذکرمی گوید. دیگر عینک ته استکانی هم روی چشمهایش نبود و نگاهش که خیره به سقف بود دلم را می لرزاند.یادش بخیر وقتی بچه بودم هر وقت می رفتم پیشش منو می بوسید و از بهترین انارهای باغش که برایم کنار گذاشته بود...
-
حسادت
دوشنبه 21 تیر 1389 22:45
اینکه در دستان تو باشم حس خوبی به من می دهد آنفدر که حتی به سیگارت حسودی کنم... (باالهام از آهنگ ته سیگار رستاک)
-
دورتر از ایمان
دوشنبه 21 تیر 1389 16:07
کمی دورتر از ایمان حوالی غرور پرسه می زنم این روزها غافل از اینکه ... چه چیز گرانقدری را از دست داده ام ! و در قبالش چه چیز بی ارزشی به دست آورده ام!
-
آرزویی برای شفای پدربزرگ
شنبه 19 تیر 1389 11:48
بابایی مهربونم! می دونم که توی قید و بند این دنیا نیستی ولی برای من خیلی مهمه که باشی ... وقتی توی بستر بیماری می بینمت دلم می لرزه... خدایا! بابابزرگم رو حالا حالا ها واسم نگه دار...
-
دیوانه کننده
چهارشنبه 16 تیر 1389 13:18
اینکه نتونی بنویسی چیزی رو که مثل خوره افتاده به فکرت و ذهنت دیوونت می کنه...
-
برای هفت دقیقه تا پاییز
دوشنبه 14 تیر 1389 22:38
مهم نیست که فیلم برایت داستان خیلی نویی تعریف نمی کند . مهم نیست که اتفاق ها اتفاق های عجیب و غریبی نیستند...نکته مهم اینجاست که در هفت دقیقه تا پاییز همه چیز عین زندگی است نکته مهم اینجاست که می توانی درماندگی آدم های قصه را لمس کنی ...پا به پابیشان گریه کنی و حتی به هق هق بیفتی... (به نقل از همشهری جوان-شماره...
-
من...تار...پیرمرد
جمعه 11 تیر 1389 00:28
پیرمرد نگاهش به آسمان بود انگار. ولی من خیره دستانش بود که تار می زد! تار می زد ولی انگار داشت تار و پود مرا می زد... تار و پود مرا می زد که نگاهش به آسمان بود! دستم را بردم ته جیبم ... قبل از اینکه دستم را بیرون بیاورم رفت... پیرمرد همچنان نگاهش به آسمان بود ...
-
برای مولای لحظه هایم
جمعه 11 تیر 1389 00:15
لحظه ها اگر فقط لحظه خالی باشند می گذرند... امان از انتظار که لحظه ها را گاه از سال طولانی تر میکند...
-
بوق اشغال
سهشنبه 8 تیر 1389 09:25
بوق اشغال می زند وقتی شماره ات را در ذهنم می گیرم کسی انگار پشت خط است ...