آسمان ابری است و کبود. یک کبودی خیره کننده و چشم نواز به وسعت یک دریا.
باد هم نمی آید. ولی انگار می خواهد باران بیاید.بوی طراوتش قبل از خودش مشامم
را پر کرده است.
چندتا کلاغ از روی درخت های کاج بلند و زشت پارک بلند می شوند.چرخی در آسمان
می زنند و بعد یکی یکی دوباره روی همان درختها می نشینند. اینکه هر کدام سر جایش
می نشیند را دقیقا نمی دانم ولی مدام این کار را تکرار می کنند.
شهر هم یا خواب است یا مثل روزهای دیگر سروصدایش را نمی شنوم. حتی پیرمردهایی
که همیشه صبح ها این موقع ورزش می کردند هم نیستند.فقط دو تا گربه ، نه با هم بلکه
یکی چند متر دورتر از دیگری دارند آرام آرام راه می روند.دیدن چمن هایی که بیشتر زرد است تا سبز را اصلا دوست ندارم ولی برگهای درشت چنار که بعضی هایش طلایی است و بعضی هایش به سرخی می زند را خیلی دوست دارم.آهنگی را که خیلی دوستش دارم با خودم زمزمه می کنم.به گمانم هر کسی از دور مرا می بیند فکر می کند دارم با هرم نفسهایم در هوای سرد کسل کننده این صبح زمستانی کودکانه بازی می کنم.
پاهایم بی رمق تراز همیشه مرا...
بی خیال،بنویسم که چی...وقتی فقط خودم باید بخونمش...
تو فرض کن اینقدر بی حوصله ام که حتی نمی تونم بقیه اش را بنویسم.
همه این حرف ها و حرف هایی که ننوشتم بهانه ای بود برای اینکه بگویم :
.
.
.
ثانیه ها نبودنت را به ماتم نشسته اند.
بیچاره من ...
بیچاره دلم...
سلاااااااااام..
خیلی زیبا بود...
میبینم که شما هم ....به بیچارگی دلتون پی بردین....D:
و یه انتقاد کوچولو البته با عرض شرمندگی....
اول متنتون ادبیه و با فعلای کامل شروع شده اما اخرش خودمونی شده....ِD:....
سلاملیکم.
نه به زیبایی نوشته های شما...
یه بار دیگه هم گفتم اینهایی که اینجا می نویسم لزوما برای خودم اتفاق نیفتاده...شاید بعضی موقع ها تحت تاثیر شرایط روحیم باشه ولی نه همیشه.
و در مورد انتقاد کوچولوتون : چون آخرش جزو متن نیست. غرولند یه آدم بی حوصله است. بهرحال فکر کنم باید توی نوشته خودشو نشون می داد.البته باز شما استاد مایین و ما به فرموده بازم جاهاییش رو که نیاز بود تغییر دادیم...
ممنون از حضور گرم شما
اختیار دارین
به نظرم ایت تیکش(بنویسم که چی...وقتی فقط خودم باید بخونمش...)رو اگه بنویسین مثلا:بنویسم ک چ شود...وقتی تنها کسی که میخاندشان خودم هستم؟)
منظورم از خودمونی این بود...
البته در اون حدی نیستم ک بخام اظهار فضل کنما...همینطوری ب نظرم اومد...
سلام.اختیار چی رو دارم؟
اتفاقا از همون قسمت نوشته رو کاغذ تموم می شه یعنی ادامه پیدا نمی کنه ...حالا به هر دلیلی بماند. و از اونجا با لحنی خودمونی (برای القای حس بی حوصلگی برای نوشتن ) ادامه پیدا می کنه...
اتفاقا شما در اون حدی هستین که بخواین اظهار فضل کنین... ممنون که قابل دونستید و راهنمایی کردید.
دلتنگی غم انگیزترین و در عین حال قشنگ ترین حس دنیاست...
دلتنگی یعنی حس وابستگی روح تو به یه روح دیگه...یعنی ابدیت...
اما می دونی بزرگترین دلتنگی چیه؟ :
بزرگترین دلتنگی اینه که کسی رو که دوسش داری کنارت باشه اما بدونی بهش نمی رسی....
متن قشنگی نوشتی...
از اونجا که من خودم بیشتر کارتون میبینم این نوشته ی تو منو یاد کارتون شهر ارواح انداخت...
انگار دل شما هم خستس...
به امید روزهای بهتر
سلام مرسی خواهش می کنم.این فقط یک تصویرسازی بود هر چند ناقص. و اینکه نوشته های من لزوما در مورد خودم صدق نمی کنه...
و اینکه : به امید روزهای بهتر
خوب بود. تبریک میگم.
مرسی.تبریک واسه چی؟
فکر می کنم تا قبل از ((پاهایم بی رمق تراز همیشه مرا...)) یه روز نسبتا خوب بوده!
از اون روزای آروم که من دوسشون دارم
اما چرا پاهای بی رمق؟!
و من یه اصطلاح برای خودم دارم:((بیچاره دل بیچاره ما!))
چقدر نظر دادن برای شما سخته وقتی که نمی دونی این نوشته ها از کجا میان؟!
سلام. شاید هم یک روزآروم.در هر صورت چون تصویرپردازی ناقصی بوده نمی شه اظهار نظر کرد.ممنونم از اظهار نظر و محبتتون ولی واقعا این نوشته ها از کجا می یاد؟؟؟
راستی یادم رفت بگم از کلاغا متنفرم!
برام یادآور یه خاطره مزخرفن!
من که یک دفعه از کلاغا بد گفتم ...دوستان(خودشون می دوونن)ما رو شماتت کردن ولی کلاغا برای خیلی تنفربرانگیزن